ذهن دانیالی

ادامه ی دو پست قبل(کوه بازی ) :

اول راه رو با سرعت شروع میکنی.

اما یکمی که میری خود به خود میفهمی سرعتِ زیادی هم اینکه خطرش ناکه ، هم اینکه نمی فهمی دقیقآ چیکار میکنی.مثل این میمونه که چشم بسته فقط میری.اما حالا که متوجه شدی کمش میکنی.

حالا که کم کردی سعی میکنی دقت کنی با خودت میگی چقدر کیف میده از روی رود بالا پایین پریدن و رفتن.

به یک جایی میرسی میبینی دیگه نمیشه ادامه داد رسیدی یا به پرتگاه یا یک صخره ی بزرگ و غیر قابل عبور.میزنی توی خاکی . با کللی افسوس که ای بابا ببین آب روونو سر سبزی کنار رودخونه رو از دست دادم.توی همین فکرا که هستی یهو میفهمی یک راهی هست که بتونی برگردی اونجا و ادامه بدی.

واردش میشی و به خودت برای این هوش و ذکاوتت و قدرت جلو رفتنت احسنت میگی.

دوستات هم تا از یک صخره ای میپری به اون صخره ی دیگه میزنن زیر خنده .دنبال دلیلش نگرد کلآ شادیم ما نیشخند

اصولآ صخره نوردی طوری هست که شما نه وقت میکنی به عقب نگاه کنی نه کاره درستی هست که نگاه کنی.

خلاصه کم کم حس میکنین همتون دارین به انتهای صخره نوردیتون و کوه بازیتون نزدیک میشین.

بعضی هاتون بیشتر بذله گویی میکنن بعضی های دیگه هم بیشتر میرن توی خودشون.

آخرای راه یهو پامون لیز میخوره میفتیم توی رود.اون هم یک وری.

تو که دانیال باشی همین که سرت از آب اومد بیرون میزنی زیر خنده دورو برو که نگاه میکنی میبینی دوستات یا قش کردن از خنده یا رنگشون پریده و تازه شروع میکنن به خندیدن.

وقتی با لباسای خیس و کفشای آکواریومیت میای بیرون به اولین نفری که میرسی با نیش باز میگی خیلی جالب بود. اون بنده خدا هم از ترس اینکه نندازیش توی آب چند متری ازت فاصله میگیره.

خلاصه یکمی که حالت اومد سرجاش همگی خوشحال و خندان به مسیر ادامه میدین.

توی راه با خودت میگی خدارو شکر سرم به جایی نخورد نمردم! و از اینکه اینقد سرت به جایی نخورده به خودت احسنت میفرستی که باریکلآ حواست بود مراقب سرت بودی.

دیگه واقعآ داریم به آخرای کار میرسیم.از اونجایی که دوستای دیگت هم نزدیک بود بیفتن توی آب یا یکیشون افتاد سوژه ای دارین و همش دارین میخندین.

و وقتی که صخره نوردی تموم میشه از اینکه زود تموم شد یکمی ته دلت ناراحتی اما وقتی یادت میاد رون پاهات خیلی خسته شده و خیس آبی خوشحال میشی که تموم شد و تازه یادت میاد هدف این بود که به همین جا برسی .

دم آخر با دوستات خداحافظی میکنی و از اینکه همراهت بودن و باهم دیگه خندیدین از هم دیگه تشکر میکنین.

کوه بازی یا شایدم بازیِ زندگی خیلی قشنگه...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط دانیال | پيام ها ()