ذهن دانیالی

رفتن به کوه خیلی لذت بخشه.

مخصوصآ اگه همه چی بر وفق مراد باش ِ. از آب و هوا که اصله کارین گرفته تا کار و زندگی .

تازه اگه کسایی که همراهتن هم مورد قبولت باشن از هر نظر که دیگه اصلآ خیلی عالیه.

کوهایی رو دوست دارم که که صخره و ناهموار و کمی سیز رنگ باشه.رودخونه هم اگه باشه که جای بحثی نیست بدیهیه که خیلی حال میده .وجودش به آدم شادابی خاصی میده.

توی کوه صبحانه خوردن زمانی که هوا تازه داره روشن میشه و شما روی یک تکه سنگ نشستی که وسط رودخونه باشه و ٣ متر اونورتر یک آبشار کوچیک باشه و بین دوتا دستات لیوان چایی باشه و جلوت نون و پنیر و خرما باشه و پاهات تا سر زانو توی آب رودخونه باشه

احساس میکنی دنیا در همین جا با همین زیبایی و شادابی خلاصه میشه.

دلت نمی خواد از جات بلند بشی یا کار خاص دیگه ای بکنی.

اما یکمی که بگذره با دید به آینده ی نزدیک وقتی یاد این میفتی که الان میخوای برگردی، اون هم از مسیر ناهموار صخره مانند رودخونه و پریدن از روی اونها تا رسیدن به مقصد مورد نظر

باعث میشه با نیروی قوی تری از جات بلند بشی، کفشات و جورابتو پات کنی و خندان و سرزنده به مسیر روبروت خیره به بشی و بعد از کمی هم چشم چرونینیشخند به راه صخره مانند پا بزاری.

________

کمی ادامه داره...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط دانیال | پيام ها ()