یاران قدیمی

خلاصه داستان از این قرار هست که از هر چه در خیال من آمد نکوتری...

/ 2 نظر / 8 بازدید
مرجان

چقدرم درد داره. اصن دلم نمیخواد فکر کنم بهش. به خلاصه داستان.

یک موجود زنده

«از هرچه در خیال من آمد نکوتری» هربار دیدمت از پیش بهتری نور منوّر دلدار روی توست نقش منقّش مقصود مصوّری باز از جمال روی تو انگار می‌وزد بوی مقدّس باد معنبری صدها هزار خاطره، اندوه، مهر در این دلی نهفته است که می‌بری مقصود نیست که دل را نبر که این دل از برای تو باشد به دل‌بری دل را ولیک قدر دان تو پیش از آن کاین دل بری میان بیابان تو ای پری دست صبا به دامن مهرت دراز شد دستش بگیر ز روی توانگری