از کجای داستان شروع کنم؟

از اونجایی شروع می کنم که آدم قوی ای بودم.

نه اینکه الان آدم قوی نیستم ها... اما خب! شما خودتون بهتر می دونید چی میگم...

همه ماها تنهاییم. مهم نیست چندتا دوست داریم. چندتا عاشق داریم. چقدر خانواده دوروبر ما هستش. اول و آخرش تنهاییم.

اما این موضوع سطح و اندازش فرق می کنه. یکی خیلی این حس و داره. یکی اصلا تا چندین روز و چندماه ممکنه حسش نکنه و بهش فکر نکنه بلکه از چیزهایی هم که داره خیلی هم راضی باشه.

اما من, برام اهمیتی نداشت تنها باشم یا نباشم.

همین احساس من رو قوی کرده بود. حداقل این چیزیه که من فکر می کنم...

خیلی ها به این میگن دیوار...

می دونید یکی از دلایلی که فکر میکردم برام مهم نیست چی بود؟ خب من فکر می کردم هرچی بخوام هر زمانی که بخوام می تونم بهش دست پیدا کنم.

که البته همینطور هم شد. ولی مثل همیشه, با اما و اگرهای همیشه گی خودش...

 

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 7 بازدید