اشتباه ؟

ایستاده در داخل اتوبوس بودم، بخش مردان بسیار شلوغ بود. زنان هم جای کافی برای ایستادن رو داشتند. عقب بخش مردان کمی خالی بود.
به ایستگاه که رسیدیم، یک پیرزن هم وارد بخش مردان از در عقبی شد.
در ایستگاه بعدی بخش مردان به شدت شلوغ شده بود طوری که هر از گاهی پاهای همدیگه رو لگد میکردیم به خاطر تکان های ناگهانی.
بخش زنان اما جا برای ایستادن به اندازه کافی بود...
در این حین یکی از مردانی که در وسط اتوبوس ایستاده بود با صدای بلند به اون پیرزن گفت : شما مگه نمیبینی اینجا جا نیست ؟ برو اون سمت دیگه!
پیر زن قبل از اینکه تکونی بخوره و کاری بکنه هم گفت: ای وای خفه شو سرم شکست !
و هم زمان دست روی سرش گذاشت، بعد از چندین و چند فحش از زیر میله ای که بخش زنان رو از مردان جدا کرده بود بالاخره رد شد! (منظور ایشون از شکسته شدن سر، این بود که به دلیل طرز حرف زدن اون آقا سر ایشون قبل از رد شدن از زیر میله، به میله وسط خورده و شکسته شده. )
اون آقا هم کپ کرده بود که چی باید بگه یا چطور باید رفتار کنه. 

هر از چندگاهی یاد این خاطره میفتم و من رو به فکر فرو میبره که چرا اون پیرزن انقدر از طرز حرف زدن مرد تحت تاثیر قرار گرفت که در یک لحظه احساس کرد سرش شکسته شده قبل از اینکه اتفاقی حتی بیفته...

این رفتار، از یکی از افرادی که من میشناسم زیاد سر میزنه.
با این تفاوت که جای "سر" از "دل" استفاده میشه...

/ 2 نظر / 11 بازدید
مرجان

هاا؟ من که نفهمیدم چی شد!

کتونی

اگه این داستان واقعی بود میرفتم سر اون مرد رو خودم میشکستم والا. شیطونه میگه بزن داغونش کن. نمیفهمه پیرزنا و پیرمردا مثل بچه کوچولوها هستن؟ دلشون نازک میشه. شکستنی میشن؟ امیدوارم پیر که شد بچه من این بلا رو سرش بیاره